یه کم سیب زمینی پیاز بخر بیار
این یعنی اینکه سیب زمینی پیاز دو یار دیرین همدیگر هستند که حداقل نزد ما ایرانیان طرفدار داشتن ودارن
واین می تونه یه درس باشه برای همه ما ........
اول1: زینب محمدی اول 2: غزا انتشاری اول 3: فاطمه بهارلو
دوم 1: نیکو سادات هاشمی دوم 2: صبا عبدالغلامی
سوم 1: سوم 2:مبینا حری
چهارم 1: مبینا عسگرزاده چهارم 2: بهار مشایخی
پنجم: کوثر امینی
ششم شکیبا پور محمدی
در آن صبح پاییزی سال 1990 وقتی داشتم جوراب هایم را میپوشیدم، هیچ فکر نمیکردم یک جفت جوراب کتان ناقابل بتواند زندگی مرا تغییر دهد.
آن روز قرار بود دوستانم به خارج شهر بروند و من قول داده بودم از حیوانات آنها مراقبت کنم ولی این حیوانات نه سگ بودند که قرار باشد با آنها بیرون بروم و نه گربه که قرار باشد خاکشان را عوض کنم.
آنها تعدادی مرغ بودند که دوستانم از دامداری صنعتی نجات داده بودند. با این حال، با خودم فکر کردم آیا نگهداری از چند تا مرغ میتواند کار سختی باشد؟
هنوز چند دقیقه از رسیدنم به خانه دوستانم نگذشته بود که متوجه شدم این جامعه مرغی چقدر پیچیده و جالب است. بعضی از مرغها گستاخ بودند، بعضی خجالتی، بعضی سمج و بعضی خیلی شاد.
یکی از مرغ ها مرتب به جوراب های من که خال های نارنجی داشتند علاقه نشان میداد. این مرغ، که اسمش هیلی بود، بد جوری عاشق جوراب های من شده بود! او مرتب نوکش را به جوراب های من می مالید و همه جا دنبال من می آمد.
من تمام روز مرغها را در حال قدقد کردن، شکار غذا در علفها، مشاجره و آرایش کردن تماشا کردم. این مرغها دنیای فعالی داشتند که من هرگز تصورش را هم نمیکردم.
عصر آن روز پس از آنکه مرغ ها را به طویله ای که مخصوص خوابشان بود بردم، لباسهایم را شستم و روی طناب آویزان کردم.
صبح روز بعد، هر دو جوراب من ناپدید شده بودند و فقط دو گیره لباس به عنوان مدرک جرم باقی مانده بودند.
خیلی طول کشید تا آنها را پیدا کردم. هیلی نه تنها جوراب ها را دزدیده بود، بلکه یک تخم هم گذاشته بود و با دقت دو جوراب را دور آن بسته بود.
من آنجا با دهان باز ایستاده بودم که او سرش را بالا آورد و با نگاهی التماس آمیز به من نگاه کرد. او آن جوراب ها را میخواست و از من می خواست که آنها را به او ببخشم. من هم همین کار را کردم.
از آن روز من دیگر گوشت مرغ و تخم مرغ نخوردم. دیگر نمیتوانستم رابطه بال ها و پاها و سینه ها در بشقابم را با هیلی و دخترهای دیگر از یاد ببرم. خیلی طول نکشید که وگن شدم.
پایان غم انگیز داستان این است که هیلی خیلی زنده نماند. او که در نتیجه زندگی قبلی خود در دامداری صنعتی رنجور و ناتوان شده بود، چند روز پس از این ماجرا در خواب مرد.
ولی من هرگز او و شوخ طبعیش را فراموش نمیکنم و این سوال را با خود به گور خواهم برد که او آن جوراب ها را چطور از طناب رخت ها پایین کشیده بود.
منبع: جام نیوز
کتاب انرژی در آینده یک مجموعه پنج جلدی است که در یک جلد گردآوری شده است. عنوان های این مجموعه، انرژی خورشیدی، انرژی باد، انرژی آب و انرژی گرمایی، سوخت های فسیلی و سوخت زیستی، انرژی هسته ای است. این کتاب اطلاعاتی در باره انرژی، انواع انرژی و کاربردهای آن به مخاطب می دهد. از نکت های مثبت ارایه این کتاب ها به صورت یک مجموعه آن است که مخاطب می تواند با مقایسه آن ها با یکدیگر به سود و زیان آن ها پی ببرد.
ارایه اطلاعات کتاب مستقیم و عنوان بندی شده است. عنوان صفحه های کتاب به شکل پرسش است که مربی می تواند از آن برای
آموزش غیرمستقیم و یادگیری مخاطب استفاده کند. ساختار کتاب منطقی است. زبان و بیان کتاب ساده و روان و مناسب سن مخاطب است. تصاویر کتاب رنگی، نقاشی، عکس، نمودار و نقشه است که مناسب با متن و به مخاطب امکان می دهد که درک خود را از اطلاعات کتاب کسترش دهد.
هر کدام از کتاب ها دارای واژه نامه، نمایه و فهرست منابع (معرفی پایگاه های اینترنتی) است که مخاطب را به دانستن بیشتر دعوت می کنند.