تیم فوتبال مس رفسنجان با هفت پیروزی، سه مساوی و یک شکست 24 امتیازی است و در جایگاه نخست جدول گروه 'ب' این رقابت ها جای دارد و همین موضوع باعث شده مردم شهر رفسنجان و استان کرمان یک دست مریزاد به این تیم بگویند و از موفقیت آن خوشحال باشند.
تیم مس رفسنجان در سال های گذشته نیز همواره در این رقابت ها شرکت داشته و فصل گذشته با سرمربی گری وینگو بگوویچ مربی فعلی این تیم، جایگاه پنجم را به دست آورد اما امسال توانسته اند با حفظ اسکلت تیم در فصل گذشته، جذب چند نیروی جدید و از همه مهمتر حفظ سرمربی تیم و برطرف کردن برخی اشتباهات و ضعف های گذشته توسط این مربی خوش بدرخشند.
در حالی که مس کرمان و گل گهر سیرجان دو نماینده دیگر استان کرمان در رقابت های لیگ دسته یک، در فصل جاری این رقابت هاتا کنون نتوانسته اند نتایج قابل قبولی را کسب کنند و در پایین جدول رده بندی این رقابت ها در گروه های خود قرار دارند، اما مس رفسنجان امیدوارانه و مقتدرانه به پیشتازی خود ادامه می دهد تا بتواند با حفظ شرایط مطلوب تیم در انتهای فصل همچنان افتخارآفرین باشد.
در راستای این موفقیت های مس رفسنجان به گفت و گو با مدیر این باشگاه پرداختیم که بیان کرد: برای کسب موفقیت در یک تیم عوامل مختلفی دست به دست هم می دهد که مهمترین آنها همدلی و وفاق بین بازیکنان، کادر فنی و عوامل اجرایی تیم است.
علی زینلی، با اشاره به اینکه همواره این همدلی در تیم مس رفسنجان وجود داشته است، افزود: امسال این موضوع بهتر نمود کرده و تمام بازیکنان و عوامل تا جایی که توانسته اند تلاش کرده اند.
وی گفت: قبل از آغاز فصل چون می دانستیم امسال چهار تیم از هر گروه لیگ دسته یک به دسته پایین تر سقوط می کند، با هدف اینکه جایگاه خوبی داشته باشیم وارد میدان رقابت شدیم که البته حمایت مسوولان مس، اعضای هیات مدیره، فرماندار و نماینده مردم رفسنجان در مجلس شورای اسلامی باعث شد بتوانیم خوب حرکت کنیم و در نیم فصل عنوان قهرمانی را بدست آوریم.
زینلی، اظهار کرد: ما می دانیم که حفظ این قهرمانی تا پایان فصل بسیار سخت است اما در نیم فصل می تواند روحیه خوبی به تیم تزریق کند.
وی با اشاره به اینکه همه دست اندرکاران تیم از تدارکات تا سرمربی، تمام وقت خود را برای این تیم گذاشته اند، بیان کرد: برادر بگوویچ بیمار و بستری است و در کما به سر می برد اما بگوویچ تیم را رها نکرده تا به ملاقات برادر خود برود و می گوید شرایط تیم بسیار مهم و حساس است و من از راه دور برای شفای برادرم دعا می کنم.
مدیر باشگاه مس رفسنجان خاطرنشان کرد: امیدواریم حمایت ها بویژه مسوولان مس از تیم ما ادامه داشته باشد تا بتوانیم روند پیروزی های خود را ادامه دهیم و دل مردم استان کرمان و شهر رفسنجان را شاد کنیم.
جای مس کرمان در لیگ برتر خالی است و شاید مس رفسنجان جای خالی مس را در لیگ بعدی پر کند اما از خود مس کرمان بخاری بلند نمی شود. تیمی که با رقمهای آنچنانی اکبرمیثاقیان و بازیکنان اسمی اما تمام شده لیگ برتر را جذب کرد تا فی الفور به چرخه لیگ برتر باز گردد اما حالا در لیگ 12 تیمی در گروه الف لیگ دسته اول تیم دهم است؛ تیم دهمی که با تیم یازدهم (شهرداری اردبیل) هم امتیاز است و حتی خطر سقوط به لیگ دسته دوم را بشدت احساس می کند. مس تاوان مدیریت غلط و ضعیف مدیران خود را پس می دهد و مردم فوتبالدوست کرمان بشدت آزرده خاطر هستند از حال و هوای این روزهای مس.
***
مس کرمان حدودا یک دهه قبل با مدیریت «نیک نفس» و مربیگری نادر دست نشان پایش به لیگ برتر باز شد که باید از نیک نفس به نیکی یاد کرد که با تصمیمات درست مسبب این اتفاق شد. آنها در ادامه راه در لیگ برتر و به خاطر نتایج ضعیف فرهاد کاظمی را جایگزین دست نشان کردند و ستاره هایی مثل علی مولایی و صابرمیرقربانی دستاورد آن روز مس بودند. در نقل و انتقالات فصل بعد سیدمهدی رحمتی و پولادی و چند ستاره دیگر به این مجموعه اضافه شدند و مدیریت تیم به عبدالرضا برهانی نژاد رسید. مس در زمان مدیریت برهانی نژاد فرهاد کاظمی را به دلایل نتایج ضعیف برکنار کرد. شوک برهانی نژاد،آوردن مظلومی بود و از مس لیگ یکی، تیمی ساخته شد که خودش را به آسیا رساند.حالا «قلعه عقابها» صفتی جدید برای کرمان بود و هیچ تیمی در آنجا رنگ برد را نمی دید. مس با ترفندهای برهانی نژاد یکی از قدرتهای فوتبال ایران شده بود. در ادامه (فصل بعد) مس در سراشیبی قرار گرفته بود و این بار برهانی نژاد با یک تصمیم درست لوکابوناچیچ را به عنوان سرمربی جدید مس معرفی کرد. مس دوباره اوج گرفت و در آسیا به مرحله دوم صعود کرد و حتی در کرمان به تیمهایی مثل الهلال 4 تا4 تاگل می زد. پس از آن دوران با شکوه، برهانی نژاد رفت، لوکا هم رفت و دوران نزول مس استارت خود. مرفاوی با صلاحدید فتح الله نژاد زمانی سرمربی شد و مس نتایج متوسط و بعضا ضعیفی گرفت. مس در آستانه سقوط بود که دوباره لوکا را آوردند. لوکا که نزد کرمانی ها محبوبیت داشت دوباره تیم را نجات داد و پاداش مدیریت به لوکا در پایان فصل عزل او بود! تیم با وجود داشتن منابع مالی بالا اما از حیث مدیریت بسیار ضعیف و نحیف بود و نتیجه آن مدیریت در نهایت مس را به ورطه سقوط کشاند. مس فصل قبل را با تقوی شروع کرد ... با یاوری ادامه داد... با مظلومی طی طریق کرد و وقتی که کار از کار گذشته بود لوکا را آوردند که او هم دیگر کاری از دستش برنمی آمد. اگر چه آنها به فینال حذفی هم رسیدند اما در لیگ شخصیت خود را از دست داده بودند و در نهایت به لیگ یک سقوط کردند.
***
مس که در دوران مربیگری مظلومی، لوکا و مدیریت برهانی نژاد طلا شده بود، فصل قبل حتی با مظلومی ولوکا هم نتوانست از سقوط رهایی یابد و در نهایت با تصمیم اشتباه مدیران از طلا به مفرغ!!! مبدل شد. حالا اوضاع از این هم بدتر شده است. تیمی با این همه امکانات سخت افزاری که در کشور کم نظیر است و تیمهای لیگ برتری حسرت داشتن آن را می خورند با مدیریت نژاد زمانی در حال سقوط به لیگ 2 است. باید کاری کرد و تصمیمی نو در انداخت. مدیران مجموعه مس باید به داد مس کرمان برسند و با تصمیمی درست، تیم را از گرداب سقوط رهایی ببخشند.این بار چه کسی ناجی مس می شود؟ حالا که نژاد زمانی با استعفاء فرار روبه جلو کرده، چه کسی می تواند نسخه شفابخش مس را بنویسد؟
سالهاست که در جامعه ما نقد انگیزه بیشتر از نقد انگیخته به عنوان مغالطه در بسیاری ازگفتگو ها و مشاجرات سیاسی و اجتماعی و حتی علمی رواج پیدا کرده و خود عامل یکی از معضلات فرهنگی و اجتماعی دوره حاضر گردیده است . لیکن وقتی صحبت از نقد حرفی و یا مطلبی به میان میاید ، همه در لاک دفاعی فرو رفته و سعی می کنند تا از نزدیک شده به موضوعات مختلف خودداری نمایند ، حال بحث اجتماعی باشد یا سیاسی ! . جالب اینجاست ، آنقدر فضای نقد ملتهب شده که حتی در کله پزی محلمان هم با خطی درشت نوشته شده "بحث نداریم " . وقتی از کله پز خواستم تا کمی آب گوشت برای من بریزد ، وی غرغر کنان گفت خیلی پول میدی ، میخوای شیر آب را هم برات باز کنم !؟ - کله اینقدر ، چشم و زبان اونقدر ، مالیات فلان قدر ، کارگر ....... . من هم حوصله ادامه بحث در مورد کله و غیره را نداشتم و به وی گفتم : ممنون همین خوبه ! وی هم در جواب با تعنه گفت: نیگاه کن بابا حوصله انتقاد نداره ، آب گوشت اضافه هم می خواد ، حالا کی به تو کار داشت . موقع حساب کردن به او گفتم شما بالای سر مبارک ، درشت نوشتی بحث نداریم ، خوب من هم تمکین کردم و دنباله بحث را نگرفتم . ای کاش همه نقدها و بحثها به همین آب گوشت ، کله ، زبان ، بناگوش و گاز و .... ختم بشه ، اما یک حق یا نکته را همیشه برای مخاطبت در نظر بگیر که او هم "کله ، چشم ، زبان ، و بناگوش دارد "، پول را دادم و آمدم بیرون . توی مسیر باخودم فکر می کردم که چرا جامعه ما به سمتی رفته که حتی کله پز سر کوچه مان هم تحمل نقد و انتقاد را ندارد، ولی به خود اجازه می دهد تا طرف مقابل را به هر طریق و زبان ممکن بکوبد تا وی از نقد یا خواسته اش بگذرد ! ؟ . اتفاقاً همان شب در شبکه مجازی ، موضع نقد را جستجو می کردم که به مطالب جالبی برخوردم . مشاهده کردم که دین ما چقدر به موضوع نقد و انتقاد پرداخته . دهها حدیث و روایت از ائمه معصوم ( ع ) وجود دارد که ما از آن بی خبریم و همانند قالی بافی شده ایم که بدون نگاه به نقشه دار خود ، قالی می بافیم ، غافل از اینکه چیزی که بافته می شود ، یک تکه بافته بی ارزش نیست !؟ . امام صادق ( ع ) می فرمایند : "بهترین دوستان در نزد من کسانی اند که عیوب و نواقص مرا به من هدیه دهند " . پس کمترین فایده نقد این است که سوء تفاهم های پیش آمده را در فضایی صمیمی و دوستانه رفع کنیم . مدتی قبل دیداری با آقای دکتر حداد عادل داشتم و ایشان در ارتباط با موضوع نقد در جامعه مطالبی مطرح کردند که برای من بسیار جالب بود و بخشهایی از آن را برای شما نیز نقل می کنم : ایشان مطرح فرمودند که به اعتقاد من نقد بایستی به عنوان یک امر طبیعی جامعه در بیاید . از طرفی دیگر ، ما باید بین نقد یک مطلب یا اثر با توهین به صاحب نقد و اثر تفاوت بگذاریم . ادامه مطلب در صحه بعد :
مات ومبهوت به آسمان پرستاره نگاه می کرد،به یاد دو چاهی افتاده بود.درد دل های عمو محرم، دل نامه های خاله رقیه وغصه های عمو اصغر ،حتی در شرایط جنگی ،ذهن او را رها نمی کرد...
آیاکسی به درد دل های عمو محرم ها،دلامه های خاله رقیه هاو دایی اصغرهاخواهدرسید؟...
...
وقتی از دور او را می دیدی،جدی و متفکر بود،ولی تاچشمش به تو می افتاد ،لبخندی می زدو باچهره ای شاد ومهربان به استقبالت می آمد.بسیار ساده پوش بود ،قامتی نسبتا بلند ولاغر داشت.با موهای صاف و پر پشت متمایل به قهوه ای وانگشتانی بلند وکشیده که با هر سر انگشتی برایت نوشته و بریده ای از روزنامه ،اعلامیه گروه های مختلف وبالاخره هر چیز خواندنی را از جیبش بیرون می کشیدوبا حالتی خاص در گوشه وکنار دانشکده،توی راهرو،کنارباغچه های پر از گل بنفشه،داخل تریای شلوغ وصمیمی،روی نیمکت گوشه ی محوطه،زیر درخت بید مجنون...باآب و تاب تمام،می خواند.
جواب هایش همه مختصر ومفید بود،وپوشیده در لفافه ای از طنز.گاهی با شنیدن آن،خنده ات می گرفت وبعد از کمی دقت،اگر به عمق آن می رسیدی ،شگفت زده می شدی.امکان نداشت لحظه ای با او باشی ،پند وپیامی رابه زبان جدی یا طنز به تو نرساند.
در دوران جوانی با او در مسجد قائم آشناشدم.جز بچه های ثابت قدم مسجد محل به حساب می آمد.نزدیک پیروزی انقلاب،زمانی که شهربانی ،در اوج تظاهرات و شور انقلابی مردم ،امور نگهبانی زشبانه شهر را رهاکرده بود،مردم مجبور بودند،برای حفظ امنیت شهر در مساجدمحل جمع شوندوبه نوبت با دست خالی یابا چوب دستی ،از منازل ومغازه ها در کوچه وخیابان محافظت کنند.وقتی برای نگهبانی توی کوچه ها وخیابان ها باهم قدم می زدیم ،او از هر دری سخن می گفت.نوار سخنرانی های مختلف واعلامیه های جدید امام رابین بچه ها پخش می کرد.او پاس بخش همیشه ثابت مسجد قائم بود وبیشتر شب ها خودش هم کشیک می داد،چه بی دریغ علاقه مند!با چشم های پف کرده وکم خوابش کارهارا بین بچه های تقسیم می کرد وشب ها را فعال وپرتلاش وخستگی ناپذیر به صبح می رساند.اصلا حسن کم خواب بود،خودش هم به کم خوابی اش اشاره می کردو ما هم دیدیم که واقعا خیلی کم می خوابد.آری حسن کم خواب بودو الحق "دیده ی بیدار ما".
شب های سردزمستان مشهد وصف طولانی سلف دانشجویی،طاقت آدم را طاق می کرد.درصف سلف سرویس ایستاده سر به زیر انداخته بودم،که دستی روی شانه ام خورد،انگشتانی بلند وکشیده...برگشتم،خودش بود ،با لبخندی گفت:"می خواستم چشم هایت را بگیرم برای امتحان هوش،ولی دیدم نیازی نیست چون هوشی برایت نمانده!..."
با خنده ای ادامه داد:"منظورم بوی غذای سلف است که هوش از سرتان برده!..."دستم را گرفت و از اول صف خارج شدیم.اصرار داشت آن شب مهمان آن ها باشم.می گفت:"حسین وقاسم حتما شامی روبه راه کرده اند.اول شام می خوریم وبعد از روی بخار معده!تجزیه وتحلیل سیاسی راپی می گیریم،چطور است؟موافقی؟..."
در قسمت جنوبی فلکه صاحب الزمان،خیابان بن بستی است که در انتهای آن،کوچه باریک وقدیمی وپر پیچ وخم دیده می شود.درست نمی دانم پیچ چندم بود که به خانه شان رسیدیم،اتاق ساده ای در طبقه ی بالا اجاره کرده بوند.درست حدس زده بود،حدسی تند وتیزی ساخته وپرداخته بودندوجمعشان جمع بود ومهمان داشتند،یکی آرشیو روزنامه بنی صدر-انقلاب اسلامی-داشت،یکی طرفدار حزب جمهوری اسلامی بودو یکی...،خلاصه،همه اهل بحث و ونظر...بعدشام ،مباحثه ادامه داشت.حسن میاندار بود وگاهی نقش داور را بازی می کرد.شب از نیمه گذشته بود.ازحستگی پلک هایمان سنگین شده بود،ولی زحسن صحنه گردان پرجنب وجوش مجلس ما،سرحال ومقاوم بود.بعداز پیروزی انقلاب،دانشگاه ها باز شده بود.روزها از پی هم می گذشت.نفوذ گروه های سیاسی در دانشگاه بیشتر وبیشتر می شدو دسته بندی و گروه بازی ها شدیدتر.دیگر اتاقی نمانده بود که به گروه های جدید واگذار کنند،حتی فضای خالی زیر پله های دانشکده هم از دست آن ها در امان نبود.حسن،به رغم گذشته،از بحث های روشنفکری وحرف های بدون عمل روشن فکرنمایان خسته شده بود.اوتشنه کار وسازندگی برای محرومان بود.این را از حرف هایش ،در سفری که برای دیدار امام رفته بودیم فهمیدم.دانشجویی با لهجه آذری همراهش بود،سبیل های پهن وبلندی داشت .دائم با حسن بحث اعتقادی می کردند.آن طور از حرف هایشان بر می آمدافکار مارکسیستی داشت وبعدها از حسن شنیدم که با علاقه و کنجکاوی خودش و اصرار حسن به این سفر آمده بود.جایشان هم صندلی عقب اتوبوس بود.چه در رفت،چه در برگشت،حسن صبر می کرد تا همه دانشجویان جابه جا شوند،بر خلاف عده ای که با عجله به اتوبوس ها هجوم می آوردند،او عجله ای نداشت وبه قول خودش لژ نشین بود و رعایت حال همه را می کرد.یادم هست روز اولی که به قم ،شهر مقدسی که آن روزها امام در آنجا اقامت داشتند،وارد شدیم،چهارشنبه بود.درساعت معینی از صبح،امام بالای پشت بام می آمدندومردم برای دیدار امام مانندسیلی خروشان به کوچه می ریختندو جمعیت تو را مثل پرکاهی از ابتدای کوچه تا انتها با خود می برد.چشم ها گریان بود ودست های نیازمندهمه به طرف امام دراز بود.
***
صدای گلوله وانفجار خمپاره ها وغرش توپ یا لحظه قطع نمی شد.هنوز چند قدم نرفته بودیم که باز سینه خیز می شدیم.به هرطرف که نگاه می کردیم،آتش و دود و خون و فریاد بود،محاصره ای وصف ناشدنی.دو روز تمام بود که می جنگیدیم ،از ساعت ده صبح روز قبل حمله آغاز شده بود.ما به عنوان نیروی پیاده جلوی نیروهای ارتشی حرکت می کردیم .روزهای بسیار خوبی بود.ارتش،عراقی ها را محاصره کرده بود.آن ها در حال فرار بودند.استوانه های غلیظ دود از لاشه های تانک های نیمه سوخته بلند بود وما همچنان پیشتاز بودیم،ولی حدود ساعت چهار و نیم عصر پیشروی ها متوقف شدونیروهای ما ،دربیابان بدون خاک ریز وبدون هیچ سنگری ،شب را به سر بردند.همه در انتظار مرحله ی دوم عملیات بودیم که قرار بود فردای آن روز ادامه یابدآن شب هوا کاملا تاریک بود ،از مهتاب خبری نبود و آسمان شب غرق ستاره بود.تحرک دشمن تا نزدیک صبح برای ما محسوس بود وما مهمات چندانی نداشتیم ومن وحسن نزدیک هم بودیم،او زمزمه می کرد:"خدا زنده است ،نا امیدی معنا ندارد و هو الحی الذی لایموت،...ایاک نعبد وایاک نستعین،لا وسیله لنا الیک الا انت."
مات ومبهوت به آسمان پرستاره نگاه می کرد،به یاد دو چاهی افتاده بود.درد دل های عمو محرم، دل نامه های خاله رقیه وغصه های عمو اصغر ،حتی در شرایط جنگی ،ذهن او را رها نمی کرد... .
آن روز هم که بغل جاده هویزه نزدیک پادگان حمیدبودیم ودر محاصره ی کامل عراقی ها ،نمی دانم چرا از آتش توپخانه ی ما هیچ خبری نبود!گویا ارتش عقب نشینی کرده ومارا بی خبر در آن برهوت رها کرده بود.عراقی ها از ساعت سه ونیم،سه تا چهار بار مارا بمب باران دکردند.آن قدر صدای انفجارها و دود آتش زیاد بود،که کنار هم ،صدای یکدیگر را نمی شنیدیم.صدای انفجار مهیبی نزدیک ما برخاست،همه جا پر از گرد وخاک شد،کمی بعد رگبار پیاپی بر سرمان بارید.ناگهان چشمم به حسن افتاد،گلوله کالبیر پنجاه،مستقیما به قلب او اصابت کرده بودو خون پاکش فوران می زد،انگشتان بلندو کشیده اش در خاک هویزه فرو رفته بود،همان انگشت بلند و وکشیده ای که در کویر دوچاهی هنگام ساختن آب انبار،پیوسته پر از خون و آهگ و آب بود،همان انگشتی که رضا صادقی بارها آن را پاندپیچی کرده بود و از او خواسته بود که دست از کاربکشد،ولی عجیب بود،حسن با اینکه تمام انگشتانش زخمی بود ،به رغم سوزش دستانش،دائم با آب و آهک سر و کار داشت ودست از کار نمی کشید.درهمان محاصره ،بازهم رضا صادقی ،یار دیرین اردوگاه دوچاهی،درکنارش بود،او هم جز گروه اخلاص سوسنگرد بودومی خواست او را از حلقه ی محاصره بیرون ببرد،ولی چگونه؟!شهیدفاضل به او گفته بود:"در این نبرد ما شهیدان فراوانی خواهیم داد."
انگشتان کشیده وبلند حسن در آن لحظات در خاک هویزه آرام گرفت.او چندین بار در طول زندگی شهید شده بودو این آخرین بار بود.
آیاکسی به درد دل های عمو محرم ها،دلامه های خاله رقیه هاو دایی اصغرهاخواهدرسید؟...
چشم هایش به رنگ دریا بود وخودش مثل دریایی ژرف و عمیق ،نگاهی نافذ،روحی مواج،عمری پر فراز ونشیب و درونی پر از جوش و خروش داشت،واقعا دریا بود،"دریا".
شهید حسن فتاحی در سال ۱۳۳۳ در خانواده ای مذهبی در سبزوار چشم به جهان گشود. دوران مدرسه، دبیرستان و دانشگاه را که در آغاز حیات دنیوی برایش تجربی خوبی داشت، گذراند.
وی برای مساله ولایت فقیه اهمیت زیادی قائل بود و پس از فرمان امام (ره) چون محرومیت روستائیان را از نزدیک لمس کرده بود جذب جهاد سازندگی شد .
حسن فتاحی در سال ۵۴ به دانشکده علوم مشهد راه یافت و تکیه کلامش این بود، عدم تعهد یک عالم و متفکر، مساوی با بی علمی و بی فکری اوست و جدائی دین از علم به همان اندازه خطرناک است که جدایی دین از سیاست.
شهید فتاحی از مولایش امام علی علیه السلام آموخته بود که : ‘ دنیا خانه خوبی است به شرط آنکه کسی آن را، خانه دائمی خود نداند .’
وقتی از دو چاهی که محل ماموریتش بود برای زیارت مادر به سبزوار آمد، به مادرگفت: آیا تداوم واقعه کربلا را می شنوی که ندا می دهد ‘ هل من ناصراً ینصرنی ‘ ؟ اجازه رفتن به میدان جنگ را به من بده که مرا برای چنین روزی پروریده ای، مادرش در پاسخ گفت: آری فرزندم جانمان فدای اسلام از همین جا بگو لبیک یا ابا عبدا… خدا به همراهت پسرم؛ آخرین وداع را با مادر کرد و به جبهه رفت، در کربلای هویزه با چند تن دیگر از همفکران و همدلان مستقر شد و در ۱۶ دی ماه در معیت گروه اخلاص پس از مدتی ستیز با بعثیون کافر شهدشیرین شهادت را نوشید.
فرازی از وصیت نامه شهید محسن فتاحی ثانی: خدایا شاهد باش درمسیر تو حرکت کردم و اینک پیوستن به تو را را انتظار دارم…
به نقل از کویر پرستاره با اندکی دخل وتصرف
*محسن تدینی ثانی*
صبح روز جمعه 5 دی ماه 93 برابر با سوم ربیع الاول 1435 و 26 دسامبر 2014
مراسم آغاز ساخت حسینیه ی جدید آغاز شد .
این مراسم با اجرای نقشه ، رنگ پاشی و کلنگ زنی در زمینی به مسافت تقریبی 1600 متر مربع انجام شد .
برنامه ی امروز بعد از دعای ندبه آغاز و تا ظهر و بعد از ظهر ادامه داشت .
بقیه در ادامه ...